![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 14:29 توسط رها |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 14:19 توسط رها |
|
|
جای قهر و اخم خندیدم تو را باز گفتی اشتباهت دیدم گفتمت باشد بخشیدم تو را باز هم این قصه ات تکرار شد با رقیبان رفتنت انکار شد آنقدر رفتی که دیگر قلب من از تو و عشق تو بیزار شد آن رقیبان یک شبت میخواستند ذره ذره پاکیت میکاستند شب به مهمان خانه ات مهمان شدند صبح اما از برت برخاستند آمدی گفتی پشیمانی دگر تا همیشه پاک میمانی دگر اندکی از قول تو نگذشته بود باز رفتی با رقیبانی دگر تو را دیگر نمیخواهم نگو دیوانه میباشد که دیگر خانه ات همچون مسافر خانه می باشد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 19:2 توسط رها |
|
|
بار سفر رو بستی ترک آغوشت کنم آتش عشق تو نذاشت همیشه خاموشت کنم
دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است
زندگی یک آرزوی دور نیست زندگی یک جستوجوی کور نیست زندگی کن ،زندگی افسانه نیست هرچه ناپیدا صدایت میزند با صدایی سبز میخواند تو را قمری تنها پی دستان توست زندگی یک مقصد بی انتهاست این تمامش ماجرای زندگیست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 18:40 توسط رها |
|
|
دسته اول *******************
دسته دوم ******************* دسته سوم
چکیده ای از سخنان دکتر شریعتی:
*وقتي خواستم ستايش کنم گفتند خرافات است* *وقتي خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است* *وقتي گريستم گفتند بهانه است* *وقتي خنديدم گفتند ديوانه است* *دنيا را نگه داريد مي خواهم پياده شوم...* |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 13:29 توسط رها |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 13:20 توسط رها |
|
داستان آموزندهرابطه دو چشمتا کنون راجع به رابطه دو چشم خود با یکدیگر فکر کرده اید؟
هیچگاه یکدیگر را نمی بینند. با هم مژه می زنند. با هم حرکت می کنند. با هم اشک می ریزند. با هم می بینند. با هم می خوابند. با هم شراکت و ارتباط عمیق حسی دارند. ولی وقتی یک زن را می بینند، یکی چشمک می زند و دیگری نمی زند! نتیجه می گیریم که زن توانایی قطع هر ارتباطی را دارد!! دانه کوچک
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: ? من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.?
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: ? نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.? خدا گفت: ? اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.?
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 21:22 توسط رها |
|
|
تو بی قراری دلهای بیقرار چه دانی
تومست باده ی نازی ازاین دوکارچه دانی
تو روزگار گلی که گشته خوار چه دانی
تو از گریستن ابر نو بهار چه دانی
از خدا خواستن: شجاعت است، بدهد نعمت است، ندهد حکمت.... از بنده خواستن:
زندگي کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد وقلب ها گرامي تر از آنند که بشکنند آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماندو آنچه از دست برود با گريه جبران نمي شود
عشق یعنی همچو کوه ایستادگی
عشق یعنی ساختن با بیش و کم
عشق اگر باتو بیاید به پرجاری من
و در پايان...انيشتين مي گويدبزرگي را گفتم زندگي چند بخش است ؟ گفت دو بخش : كودكي و پيري...... گفتم پس جواني چه شد ... گفت با عشق ساخت ، با بي وفايي سوخت ، با جدايي مرد
نه آنچنان عاشق باش که هيچ چيز را نبيني، نه آنقدر ببين که هرگز عاشق نشوي شکسپیر:اگر کسی یکبار به تو خیانت کرد، این اشتباه از اوست. اگر کسی دوبار به تو خیانت کرد، این اشتباه از توست |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 0:15 توسط رها |
|
|
آسمان بی ماه بود آن شب بغض باران در گلویش بود ناودان با خویش نجوا داشت کوچه گرم از گفتگویش بود باد در شهر تهی می ریخت بوی شب های بیابان را تک چراغی خال می کوبید گونه ی خیس خیابان را من تهی بودم ، تهی از خویش من پر از اندوه او بودم با خیال دور و نزدیکش همچنان در گفتگو بودم دیدم از حسرت فرولغزید اشک بر سیمای غمناکش روزهای رفته را دیدم در فضای چشم نمناکش کوچه ی میعاد ما هر شب چون رگی از خون ما پر بود خنده ها طعمی گوارا داشت بوسه ها گرم و نفس بر بود
مرا در خلوت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من میگفت تنهایی غریب است ببین باغربتش بامن چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد او هرگز شکستم را نفهمید اگرچه تا ته دنیا صدا کرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 23:35 توسط رها |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 8:55 توسط رها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
(سلام من رها متولد 24/6/1371)
عشق را تن پوش جانم می کنی چتری از گل سایبانم می کنی ای صدای عشق درجان و تنم آن سکوت ساکت و تنها منم من پر از اندو ه چشمان توام آشنای دل پریشان توام آتش عشق تو در جان من است عاشقی معنای ایمان من است کی به آرامی صدایم می کنی ازغم دوری رهایم می کنی ای که در عشق و صداقت نوبری کی مرا با خود از اینجا می بری |
| پیوندهای روزانه |
|
داستان آموزنده انریکو بیوگرافی جانی دب بیوگرافی انریکو داستان کوتاه متون آهنگ های انریکو شعرهای زیبا عاشقانه ترین آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1390 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 |
| آرشیو موضوعی |
|
بیوگرافی انریکو بیوگرافی جانی دپ شعر |
|
RSS
|